خیلی با طمانینه، لباسامو جمع کردم، ریختم تووی چمدون! همه چی رو فروختم! هر چی دار و ندار بود، با ارزش و بی ارزش! زمینو جارو کردم، آشغالا رو توی کیسه کردم و گذاشتم دم ِ در! خونه خالی ِ خالی بود! نه قابی به دیواری بود، نه گلی توی گلدون... هیچ! خالیه خالی! قابهای روی دیوار رو فروخته بودم، گل های تووی گلدون هم توی کیسه ی آشغالی بود!
چمدونم دستم بود که جلوی در وایسادم! یه قطره اشک داشتم گوشه ی چشمام! داشتم آخرین نگاه ها رو می کردم به خونه... خونه ی تمیزی که دیگه چیزی تووش نبود! نه عشقی تووش جریان داشت، نه صدای خنده ای شنیده میشد.. هیچ! سکوته سکوت!
دیگه حتی مهم نبود چه روزهایی- چه خاطره هایی- چه آدمهایی .... در رو که می بستم حس می کردم چیزی جا گذاشتم.. اما تووی نگاه ِ آخرم، خونه، خالی بود- دیوارهای سفید بودن و پنجره های بی پرده و زمینی که از تمیزی برق میزد! در رو بستم، قفل کردم و کرکره ش رو کشیدم! کلید رو انداختم پشت ِ کرکره و .....
سهم من از اون خونه تموم شده بود؟ ... وایسادم... چیزی رو جا گذاشتم! یه چیزی که نمی دونم چی بود... یه چیزی مثل ِ ... اما در دیگه بسته بود و کرکره دیگه کشیده شده بود
مثل ِ دلم شاید! فکرم؟ بخشی از وجودم؟ آرزو هام؟ همه ی زندگیم؟