خاطرات كاملا كاملا كاملا شخصی


وبلاگ ، یک محیط مجازی و کاملاً شخصی است





سال ِ تغییر




موضوعات وبلاگ
 



چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

Nothing Is Meant To Be

خیلی با طمانینه، لباسامو جمع کردم، ریختم تووی چمدون! همه چی رو فروختم!‌ هر چی دار و ندار بود، با ارزش و بی ارزش! زمینو جارو کردم، آشغالا رو توی کیسه کردم و گذاشتم دم ِ در! خونه خالی ِ‌ خالی بود! نه قابی به دیواری بود، نه گلی توی گلدون... هیچ! خالیه خالی! قابهای روی دیوار رو فروخته بودم، گل های تووی گلدون هم توی کیسه ی آشغالی بود!

چمدونم دستم بود که جلوی در وایسادم!‌ یه قطره اشک داشتم گوشه ی چشمام! داشتم آخرین نگاه ها رو می کردم به خونه... خونه ی تمیزی که دیگه چیزی تووش نبود! نه عشقی تووش جریان داشت، نه صدای خنده ای شنیده میشد.. هیچ! سکوته سکوت!

دیگه حتی مهم نبود چه روزهایی- چه خاطره هایی- چه آدمهایی .... در رو که می بستم حس می کردم چیزی جا گذاشتم.. اما تووی نگاه ِ‌ آخرم، خونه، خالی بود- دیوارهای سفید بودن و پنجره های بی پرده و زمینی که از تمیزی برق میزد! در رو بستم، قفل کردم و کرکره ش رو کشیدم! کلید رو انداختم پشت ِ کرکره و .....

سهم من از اون خونه تموم شده بود؟ ... وایسادم... چیزی رو جا گذاشتم! یه چیزی که نمی دونم چی بود... یه چیزی مثل ِ ... اما در دیگه بسته بود و کرکره دیگه کشیده شده بود

مثل ِ دلم شاید! فکرم؟ بخشی از وجودم؟ آرزو هام؟ همه ی زندگیم؟

 

ملقب به عسل

......................................................................................................

 


سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

Di niente

خواب بدی بود، به دردناکی هر چه تمامتر هم به واقعیت پیوست!

یه جنازه داشتم که حالا می فهمم کی بود... گذاشتنش توی یه چیزی مثل ِ کاور! چشماش از کاسه در اومده بود! پاهاش ورم کرده بود و زرد شده بود! دستاش خشک بود- انگشتهاش باریک... انگار که جونش رو کشیده بودن . . .

روی دستهام گرفته بودمش و می بردمش خونه تا به خانواده خبر بدم! گریه می کردم.. به پهنای صورتم زار می زدم.. زار می زدم! وقتی رسیدم دم در خونه، گذاشتمش روی زمین و زنگ زدم، کسی جواب نداد. زیپ ِ کاور رو باز کردم، صحنه هولناکی بود! رگه های خون، سفیدی چشمهاش رو گرفته بود... پاهاش پف کرده و زرد... یه آقا و پسر بچه اش کمک کردن زیپ رو دوباره ببندم!

حس کردم تکون خورد..نه! مُرده بود ! کسی جواب زنگهامو نداد! هر چی زنگ زدم در رو باز نکردن! داشت تکون می خورد! زیپ ِ کاور رو که باز کردم، چشماش.. سیاهی چشماش تکون می خورد! دستاشو حرکت میداد! نشست! زنده بود !

چیزی که عجیب بود این بود که ... نمی دونستم باید خوشحال باشم یا نه؟؟؟! ناراحت بودم!!

 

 

ملقب به عسل

......................................................................................................

 


جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

نسیل ایسترسن!

بهش فکر کردم! درست یا غلط، بهش فکر کردم! روی لبه ی باریکش راه رفتم و به پرتگاه ِ دلفریبش فکر کردم! فکر کردم که الزاما نباید ضعیف باشم، ممکنه قوی باشم و مستاصل! همین استیصال، باعث میشه کم بیارم، ببُرم، خسته شم!

 

از یکشنبه تا حالا یکی از چیزهایی که باعث میشه که فکر کنم در زندگیم هنوزم فان دارم، اوراکل ١٠جی است که زندگیم رو مفرح می کنه! هر جایی که خسته میشم از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و فکرهای روانی کننده، شروع می کنم به ور رفتن باهاش!

پی نوشت: خوشحالم که خوشحالی! خوشحالم که خیلی خوشحالی و می دونم  که اون غرور ِ موزمارت نمیذاره که نشون بدی که چقدر خوشحالی! حسودی می کنم! حتی به خرده جنایت های زناشوهری ات!

ملقب به عسل

......................................................................................................

 



  RSS 2.0