خاطرات كاملا كاملا كاملا شخصی


وبلاگ ، یک محیط مجازی و کاملاً شخصی است





سال ِ ثمر




موضوعات وبلاگ
 



شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

28years old

تولد امسال با هر سال فرق داشت!

توی خونه ی کرم و قرمزمون... کنار پرینتر... من باید آشپزی و مهمون داری می کردم واسه کلی نفر خاله-خان باجی... یلدا بازی با خانواده های جدید.. شب خیلی خوبی بود.. تولد به سبک ِ متاهلی!

تنها بدی ای که داشت این بود که سرماخورده بودم! فردا صبحش نمی تونستم از جام بلند شم! پرینتر طفلک همه ی خونه رو شست- همه ی خونه رو ! منم آمپول زدم و خوابیدم!

امممممممم..... نمی دونم چی پیش خواهد اومد ولی فعلا از خونه موندن و کار نکردن و خانه داری کردن و خرید و استخر و معاشرت با دوستان و فامیل و بدنسازی رفتن و پی اچ پی کار کردن در منزل خسته نشدم! لبخند پیروزمندانه ی پرینتر وقتی عصرا میاد خونه هم حاکی از اینست که پرینتر هم از کار نکردن ِ من بیرون از خونه راضی تره! 


......................................................................................................

 


دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

best day ever

اون هفته همه چی قاطی بود.. مبل داشتیم - میز نداشتیم - میز داشتیم - صندلی نداشتیم .. کابینت ساز قول میداد-میزد زیرش .. یه روز در میون فرودگاه بودیم...

3شنبه سرما خوردیم.. هم من و هم پرینتر.. خودمون رو بستیم به دارو.. ساعتای 6-7 بود که اومدیم خونه که استراحت کنیم و واسه بیگ دی آماده شیم... انقدر استرس داشتم که نمی تونستم بشینم.. هی راه می رفتم ! ساعت گذاشتیم و خوابیدیم!

صبح 4شنبه - 4 آبان ساعت 6 بیدار شدیم... دوش گرفتیم.. بارون میومد.. پرینتر لباساشو برداشت و رفتیم به سمت خانه پدری... پرینتر باید می موند و من باید با لباسام و پدر جان می رفتم آرایشگاه!

ساعت 8.15 بود و من قرار بود 7.5 آرایشگاه باشم! خلاصه که پرینتر با دسته گل قرمز - ساعت 1 اومد! آخ آخ اگه بدونی چه حس خوبی بود! پرینترمه! پرینترمه! گل شده بود!

تنها چیزی که می تونم بگم عکس.. عکس.. عکس.. بارون.. بارون.. بارون.. عکس بود.. همین !  همین و همین !

ساعت 6.5-7 رسیدیم به باغ و 2 ساعتی توی ماشین منتظر نشستیم تا اجازه ی ورود بدن بهمون! و این 2 ساعت کافی بود تا من گند بزنم به لباسم !

یه شکلات کاکائوئی که آب شده بود لباسم رو در محوطه ی شکم قهوه ای کرده بود! اشکم داشت در می یومد! نمی خواستم برم توی سالن! اما غافل از اینکه من با یه شیر مرد ازدواج کردم به اسم پرینتر که با خمیردندون سفید کننده ش و دستمال سفید و تمیزش منو نجات میده!

از 8.5 به بعد.... رقص.. عکس.. رقص.. کادو.. عکس.. رقص.. رقص.. رقص.. رقص و عکس و عکس بود تا 1.5 که عروسی تموم شد!

و من و پرینتر آبجو خوران در شبی بارانی رفتیم به منزل ِ بخت!

چندین ماه استرس و بدو-بدو و فکر و خیال و دعوا و خنده و استرس و استرس... تموم شد!

فیرست ماه عسل-اصفهان- و ادامه زندگی مشترکی که ماهها بود شروع شده بود.. آشپزی.. مهربونی.. چشم انتظاری.. مهمونی های تمام نشدنی.. آب پرتقال عصرانه و... زندگی جریان دارد....


......................................................................................................

 


یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

 

یا خود ٍ خدا!

10 روز مونده فقط!

بهش که فکر می کنم قلبم میریزه - دستم یخ می کنه!

کم کم مهمونای خارجی هم دارن میان! کاری نمونده جز کیک و کادوی پرینتر!

10 روز مونده!

خدایا!

پی نوشت: ما یه همچین آدمهایی هستیم که هنوز نمی دونیم ماه عسل میریم؟ نمیریم؟ کجا میریم؟ چقد می مونیم؟ چی میخواد بشه!؟

پی نوشت: دسته گل : قرمزززززززززززززززززززززز


......................................................................................................

 


شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

مسچی- بهارلو- اصغری - زمانی

سلام

سرم درد می کنه- کمرم درد می کنه- خوابم میاد - ضعف دارم - نفس کم میارم! نمیرم ؟!

25 روز مونده! یعنی کمتر از 1 ماه! لباس ِ پرینتر مونده و گل و کیک! 

امروز لباسمو تحویل گرفتم! لباسم خوراک ِ اینه که آدما پاشون رو بذارن روی دنبالش و من هی سرم کشیده بشه عقب!

باد میاد! پاییزه! 

کارت ِ گل - گلی مون آماده است... گل در بر و می در کف و معشوق به کام است! و مادر پرینتر همچنان اصرار دارد که درستش اینه که بنویسیم "معشوقه " به کام است! خدائیش چند بار شعر ِ روی کارت رو خوندین! کلا توی کل زندگیتون ! چند بار ؟

اممممممم - همین !

.

.

پی نوشت : فرق سگ و گربه چیه ؟!

به سگ محبت کنی، میگه به به چقدر اینا آدمهای خوبی هستن که به من محبت می کنن!

 به گربه محبت کنی، میگه به به من چقدر خوبم که اینا به من محبت می کنن!


......................................................................................................

 


سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

عادت ماهانه

می ترسم! به اندازه ی تک تک ِ سلول های بدنم می ترسم! می ترسم!

همیشه فکر می کردم آزمایش دادن خیلی استرس داره! داشت! اما خب نتیجه ش خیلی خوب بود! 1-2 ساعتی کلاس ِ آموزشی داشت و راههای حفظ ِ همسر!!!

ترس ؟ ترسم از چیز ِ دیگه ایه! ترسم شاید از این برگه ی سفیدیه که دورش گلهای قرمز داره و هی پرسیده زوج چه حقی داره و زوجه چه حقی نداره!

مطمئنم که پرینتر درست ترین آدمیه که عید ِ فطر زیر ِ اون پارچه ی سفید خواهد نشست ... نمی تونم و نمیخوام که آدمها رو با هم مقایسه کنم- پرینتر احساساتی ترین و مهربون ترین و سختگیر ترین و شرورترین و با شعورترین و حسودترین و صفر-یک ترین آدمیه که دیدم! انسانیت داره - ادعایی نداره- هرچند وقتی عصبانی میشه صداش رو میذاره روی سرش و اگه یه کلمه جوابشو بدی صداشو میبره بالاتر ولی بهتر از هر کسی بلده مهربونی کنه ...

آه ... وقتی فکر می کنی یه آدمی رو دوست داری - وقتی همه چی باهاش خوبه - حتی اگه کامل نباشه، دوست داری باشه - لحظه شماری می کنی که هر چه زودتر زندگیتو باهاش شروع کنی ... آه ...

چی میشه که اینجوری میشه ؟‌ !

شاید ترسم الکی الکی زیاد شده! بس که همه چی هول هولکیه! بدو بدو از سر ِ کار بیا - بدو بدو اینو بخر - بدو بدو اونو بخر- بدو بدو برو و بیا و بپوش و مهمونی برو و اونور برو و اینور بیا و ...

آه ! از چی می ترسم ؟


......................................................................................................

 


جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠

عید فطر

دلچسبه ! هرچند گاهی عجیبه - گاهی استرس زاست - گاهی احمقانه... ولی دلچسبه!

سالن مون رو سفید و قرمز کردیم ... اتاقمون رو کرم و آبی ...

تازه دارم می فهمم که چقدر مهمه که همدیگه رو می شناسیم - که خودمون با خودمون دچار سوء تفاهم نمیشیم...

لایف ایز گوئینگ آن پرفکت لی!


......................................................................................................

 


جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

بعدا که بچه مون به دنیا اومد..

یا حتی وقتی که عاشق شده بود..

یا حتی وقتی می خواست بره خواستگاری،

داستان ِ امروز رو بهش میگم ... میگم مامان و بابا، توی یه همچین روزی- 6 مرداد ماهی - با هم نامزد کردند!

البته مطمئنم که هیچ وقت بهش نمیگم مامان و بابا از آخر اومدن اول!

فقط بهش میگم مامان و بابا همدیگه رو دوست داشتن و صبح ِ یه همچین روزی نشستن بغل دست ِ همدیگه و با هم قول و قرار گذاشتن .. فلان کار رو بکنن - فلان کار رو نکنن - همیشه ال باشن و بل باشن و ... عین ِ دو تا بچه که دارن پیمان ِ دوستی با هم می بندن، با هم اتمام حجت کردن چون می دونستن از امشب به بعد مسئولیتشون نسبت به هم فرق می کنه!

مادرشوهر که بغلم کرده بود و میبوسیدم، اشکم داشت در میومد!


......................................................................................................

 


دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

مهر بُرون؟؟؟

خب مرحله ی اول رو رد کردیم! خوب بود... استرس داشت اما خیلی خوب گذشت!

وقتی با یه خانواده ی جدید آشنا میشی، برات فرقی نداره که راجع بهت چی فکر می کنن، می خوای 2 ساعت ببینیشون و بری دنبال ِ زندگیت... ولی این خانواده و دیدنشون شوخی نبود! یه عمر زندگیه!

پرینتر هم مثل ِ من استرس داشت! از ساعت ِ 9.5 که مهمونی شروع شد، تا 1 ساعت ِ اول، اصلا صداش در نمیومد.. من که حتی نگاش نمی کردم... اولش استرس داشتم بعدش هم می ترسیدم خنده م بگیره!

اولین سوالی که افسانه خانوم جون ازم پرسید زبونم بند اومده بود، می دونستم که حداقل 4 جفت چشم به دهنم خیره شده! هه هه!

خلاصه به خوشی و خوبی گذشت! ساعت ِ 1.5 نصفه شب که مهمون بازی تموم شد، فقط دلم میخواست بخوابم! سیــــــــــــــــــــر بخوابم!

خدایا، کمکم کن لطفا!

.

.

پی نوشت: 23 تیر روز خوشبختی بود نه به قول ِ پرینتر روز مرگ ِ آزادی!!!! خر!


......................................................................................................

 


چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

evlenme

امممممممممممممممم

داره فردا میشه... خدایا یه خیر و خوشی بگذرون! لطفا!

 


......................................................................................................

 


جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

از لطف ِ بودن ِ توئه ...

5شنبه میریم خونه ی پرینتر اینا!

از استرس نمیرم تا پنج شنبه؟؟؟؟!!!!!!

من آدم خونسردی ام... همیشه بودم... ولی این یه بار در زندگیم واقعا استرس دارم...

They Love Me

They Love Me NOT

They Love Me

They Love Me NOT

They Love Me

خب مهم اینه که یو لاو می


......................................................................................................

 


شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

TwinZ

چقدر وقت بود که اینجا نیومده بودم و ننوشته بودم.

راضی نیستم از یه سری چیزا از جمله حقوقم - مسافتم تا محل ِ کارم - مسئولیت ِ جدیدم.. حس می کنم پشتوانه ی مالیم کم شده- احساس نا امنی  ِ مالی  می کنم- به وضعی!

پرینتر؟ روزی ١٢ ساعت کار می کنه که پول جمع کنه! این آداب و رسوم ِ احمقانه اگه نبود، تا حالا بچه مون هم به دنیا اومده بود...

آه !

نمی دونم واقعا چرا اینجا موندیم.. کاش میشد خونه و زندگی و دار و ندارمون رو بفروشیم و از این خراب شده بریم - البته مامان و بابامون رو هم با خودمون ببریم!!!!!

آه !

.

.

پی نوشت : به من میگه planپور ! میمون!


......................................................................................................

 


شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

Not Excited.. Not Anymore

شنبه روزی بود! دیدم یه میس کال از پرینتر دارم! با خودم فکر کردم دیوونه ست- همین ۴ روز پیش به این نتیجه رسیده بود که ما به درد ِ همدیگه نمی خوریم- چی میخواد بگه!؟

اون هفته هایی بود که من مصمم داشتم چمدون می بستم که برم هلند!

بهش زنگ زدم! عصر بود! گفت خونه ی خودشه! حرف زدیم! ٢ ساعتی فک کنم حرف زدیم! الان میدونم که اون موقع تو چه وضعیتی بوده- اصولا زمانایی که خیلی خسته نیست و تازه شروع کرده و ملو داره یه الک مینوشه، حرف زیاد میزنه! انگار انرژی ای که از الک میگیره رو این مدلی تخلیه میکنه!

خلاصه که حرف زدیم! از در و دیوار! سخنرانی کردم براش- خیلی روشنفکرانه- از خودم دوست معمولی بازی در آوردم!! یهو صمیمی شده بودیم که بهم گفت این هفته منو ببر تئاتر!! منم گفتم باشه- ٣ شنبه بهت زنگ میزنم- بریم تئاتر!

.

.

نشد ! تئاتر نرفتیم و چهارشنبه روزی، من رفتم خونه ی یکی از دوستای از خارج اومده ام که هم محله ای ِ پرینتر بود!! بهش زنگ زدم و ماشینمو گذاشتم دم خونه ش و سوار ماشین پرینتر شدم! یه کم گشتیم و گفت : می تونم ازت ، خیلی محترمانه، یه خواهش ِ‌ بی شرمانه بکنم؟؟.... بعد بلافاصله گفت: البته می تونی بگی نه!

ترسیده بودم! گفت میخوام خونه م رو نشونت بدم! استرسی گرفته بودیم که نگو!

.

.

هیچ وقت نفهمیدم چرا اینکارو کردم! هربار که پرینتر ازم می پرسه هم هیچ جوابی ندارم بهش بدم!

.

.

چه روزایی داشتم.... یه ۴ راه بود که من گیج و منگ دور ِ خودم می گشتم! جون میدادم و می چرخیدم و نمی تونستم تصمیم بگیرم! نمی تونستم و زجر می کشیدم: چه گهی باید بخورم؟!

 


......................................................................................................

 


پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

Generous

با نگاه ِ عاقل اندر سفیه نگام کرد و گفت:

آخر ِ‌ داستانی که خووندم ٣ تا جمله نوشته بود که سرلوحه ی زندگیمه

.

.

همه ی حرفها - خوب یا بد - در دراز مدت از یاد ِ‌ آدم میره

هیچ رفتاری در دراز مدت یاد ِ آدم نمی مونه

اما یه سری حس ها که در آدم ایجاد شده- برای همیشه موندگاره!

.

.

چشماشو ریز کرد و گفت :

پس کاری نکن که واسه کسی، حس ِ موندگار ِ‌ بدی بذاری!


......................................................................................................

 


شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

Never Let Me Go

امروز روز خیلی بدی بود! خیــــــــــــــــــــلی افتضاح! سرور ِ شرکت، همین روزاست که بوی سوختگی ش در بیاد! اون موقع ست که از دست ِ هیچ کس هیچ کاری برنمیاد و یه جمله بیشتر گفته نمیشه: "خانوم من از چشم ِ‌ شما می بینم!"

و نتیجه ی اینهمه ادا-اصولی که سرور امروز درآورد، این شد که من یک خط هم ننوشتم از اون برنامه ی معروفی که قراره آدمها رو توی شرکت واسه مدیرعامل ظاهر کنه.... بدون ِ شک وقتی جناب مدیرعامل برگردند، باز هم یک جمله خواهند گفت که: "خانوم من از چشم ِ شما می بینم"

هفته ای که اینجوری شروع بشه- خدا به خیر بگذرونه تا آخرش رو!

.

.

تو توو قلب ِ‌ منی... نمی خواد نگران باشی!


......................................................................................................

 


شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠

EA Series

ساعت ١٩:٠٢ عصر: گرسنمه! خستمه! فکر ِ اینکه بتونم برم تا آشپزخونه و چیزی بخورم رو هم از سرت بیرون کن!

.

.

پرینتر پریشب برگشت! اگه می دونستم انقدر لذت بخشه که مرد بره مسافرت واسه آدم اینهمه سوغاتی بیاره و آدم اینهمه هیجان زده و شاداب بشه، انقدر غر نمی زدم سرش که زود برگرد- زود برگرد! به به به! خیلی خوب بود! خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!

.

.

ساعت ٢٢:۵٠‌ شب: رفتیم پیش ِ آقا افشین- چینی خوردیم! جین سینگ هم با خودمون برده بودیم و نمـــــــــــــــــــــــــــور! دیگه اونم میدونه که ما مشتری های خلاف کاری هستیم و باید یه جایی جامون بده که خیلی توی دید نباشیم!

خوش گذشت! البته به غیر از اون تیکه ای که پرینتر همینجوری الکی منو دعوا می کرد! به این نتیجه رسیدم که ماشیناشو اندازه ی من - حتی بیشتر، دوست داره!

.

.

خوابم میــــــــــــــــــــــــــاد!

 


......................................................................................................

 


یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

Stuttgart

چشامو که می بندم این آدمهای توی Diner Dash میان جلوی چشمم! بس که با موبایل ِ‌ پرینتر بازی کردمش!

دیشب پرینتر رفت مسافرت ِ‌ کاری- بعد من صبح هر کاری کردم خودمو مجبور کنم برم سر ِ کار- نشد! خوابیدم! sms زدم که من خیلی حالم بده و علی رغم ِ میل ِ باطنیم مجبورم خونه بمونم!! البته حقیقتا حالم یه کم بد بود! عُق داشتم همه ی دیشب! از صبح همینجوری واسه خودم چرخیدم- بازی کردم- تلویزیون دیدم- سیب زمینی سرخ کردم- خوابیدم- تا الان! خب باباجان من شیرازی الاصل ام! انگار بهار که میشه مدل ام عوض میشه- خدا این بهار رو آفریده که آدم نره سر ِ کار- بشینه از درخت و شکوفه و هوای لطیف لذت ببره! حیف نیست ؟!!!

بعد پرینتر زنگ زده- شماره موبایلشو داده- واسه اینکه حرص منو در بیاره میگه همکارام گفتن تا دوشنبه می مونن که زمینی برن فرانسه- خیلی هم بد میشه اگه من تنهاشون بذارم... بعد از اینکه یه عالمه جیغ جیغ کردم، میگه جای پنج شنبه، جمعه برمیگردم!

حوصله م سر میره که!

 

 


......................................................................................................

 


پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

پروپوزال :)

تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه به دوشم! من این عالم ِ عشقو به عالم نفروشم!

.

.

بالاخره برگشتیم خونه! باید بگم، متاسفانه برگشتیم خونه!

خیلی خوب بود! همه چی آروم بود- هوا خوب بود- عشق فوران میزد! عــــــــالی! فقط شولوغ بود این شمال ِ لعنتی! سگ سارون!

.

.

یه سال شد!

یه سال شد که مامان بزرگم فوت کردند!

یه سال شد که من و پرینتر به هم وصل شدیم! (البته نات آفیشالی!)

یه سال شد!

.

.

پی نوشت١: آدمها همیشه چوب ِ غرور ِ بیجا شون رو میخورن! البته هیچ وقت هم نمیفهمن مشکلشون چی بوده!

پی نوشت٢: بیتاب شدم و بی حوصله! وقتشه؟!


......................................................................................................

 


سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠

گاد! هلپ می پیلیز!

تا همه چی آرومه، می تونم بنویسم...

یکشنبه تا شروع کردم به حرف زدن، پرینتر گارد گرفت! میخواستم براش از اتفاقات ِ شنبه بگم ولی بی حوصله بود! حسودیش دراومده بود! نمیذاشت توضیح بدم که "عزیزم اصلا مهم نیست" " تموم شده-رفته" " من هیجان زده شدم فقط" "همین" "خواستم هیجانم رو با یکی تقسیم کنم" "اشتباه ِ من بود" "زندگی من در گذشته به الان هیچ ربطی نداره"

گوش نکرد خلاصه! وقتی بیدار شد هم دیگه حرفی نزد- سوالی هم نکرد...تا امروز

.

.

مسلما نمیشد ساعت ٢ شب بیدار باشی و عید بازی کنی وقتی ساعت ۴ می خوای بری مسافرت! واسه همین هم مثل ِ آدمهای محترم و متشخص ساعت ٨.۵ شب ِ یکشنبه لباس خوبامون رو پوشیدیم و ... عکس و خنده و شامپانی و لباس ِ دلقکی و .... کشتیم خودمون رو با همه ی وسایل ِ جشن گرفتنی! خودکشی تا حد بود که من ساعت ١٠.۵ در زاویه ی مبل خوابم برد و وقتی چشمامو توی همون موقعیت باز کردم، ساعت ١٢.۵ بود!

یکشنبه پرینتر تاجایی که می تونست منو مسخره کرد که تو اول اومدی خواستگاری ِ من 

بعد از مهمونی ِ زنونه و اون عکس ِ زشتم، اولین باری که رفتم خونه شون یادمه! ترم ِ ٢-٣ دانشگاه بودم شاید! مامان ِ پرینتر من و مامانم رو دعوت می کنه خونه شون...  وقتی نشستیم، پرینتر حموم بود - بعد از ١ ساعت تشریف آوردن که سلام کنن! یادمه که پاش خورد به میز ِ وسط ِ خونه شون! اگه با ٢ متر قدش می افتاد، خاطره انگیز میشد! ۴ ثانیه! سلام کرد- رفت! همین! مغروری بود واسه خودش!

.

.

عید شد!

پارسال، سال ِ خوبی بود... سال ِ عجیبی بود... همه چی سریع اتفاق افتاد... انقدر سریع که هنوز نتونستم هضم ش کنم!

مامان بزرگم فوت کردند- یادمه اون لحظه رو! داشتم با پرینتر تلفنی حرف میزدم- لابد داشتم غر میزدم راجع به رابطه ی قبلیم و گندی که اون وسط خورده بود- یهو موبایلم زنگ خورد! مامانم بود... گفت :‌ مادر تموم کرد... دیگه یه سری صدا یادمه... پرینتر میگفت : کاری از دست ِ من برمیاد... بعدش فقط گریه بود .... هی

سال عجیبی بود!

شاید بهترین قسمتش مسافرت ِ‌ مشترک ِ‌خارجیمون بود.... آه! خوب بود!

.

.

سال نو مبارک! حتما سال ِ خوبی خواهد بود!

 

 


......................................................................................................

 


پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

4G

امروز روز ِ آخر ِ کاری بود!

هفته ی پر استرس و شولوغ و متشنجی بود! تموم شد! لااقل ٢ هفته ای از شر ِ اعصاب خوردی های کار راحتم!

۴شنبه سوریه خیلی خوبی بود! فکر نمی کردم به پرینتر خوش بگذره- اونم توی هِن پارتی ِ همکارای من- ته ِ کرج! ولی نه هِن پارتی بود و نه بد گذشت! خوردیم و خندیدیم و رقصیدیم به وضعی!

فردا میرم سفره ی هفت سین بخرم! با دمپایی ِ رو فرشی واسه پرینتر! قبلا عیدی ش رو گرفته و به قول ِ خودش سیب ِ پشت اش رو می کنه توی چشم ِ همه!

منم فردا کادو خواهم گرفت! نمی دونم چی- ولی می تونم حدس بزنم!

بهم اولتیماتوم داده که یه لیست می نویسی، ١٣ مدل غذا! فردا ارائه می کنی- من تایید می کنم یا تغییر میدم، توی این تعطیلات برام درست می کنی!

احتمالا ۵-۶ فروردین بریم شمال!

پی نوشت : داره یکسال میشه... باورت میشه؟!

 


......................................................................................................

 


چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

Subtlety

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد،

وآن را به دو حرف، مختصر خواهم کرد:

با عشق ِ تو در خاک نهان خواهم شد،

با مهر ِ تو سر ز ِ خاک برخواهم کرد!

همین!


......................................................................................................

 


شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩

Orchid

تا خونه خلوته می تونم بنویسم- سر ِ صبر!

امروز از اون روزایی بود که به خیر گذشت- منتظر بودم یکی پر ش به پر ِ من بگیره که همه ی ناراحتی هامو سرش خالی کنم! داشتم کنترلمو از دست میدادم ولی دیدم محل ِ کاره- باید خانوم بود!

به تجربه بهم ثابت شده که شنبه ها روزهای خوبی نیستن! گیر دارن! مثل ِ ‌ماشینی که هنوز سرده! هی میخواد خاموش شه... پت - پت می کنه!

میخوای بدونی پرینتر حالش چطوره؟! خوبه! از من بهتره! تنها فکرش دو رنگ نبودن ِ سپر ِ‌ ماشینش و نان استاپ کلیک کردن ِ موس ِ لپ تاپش بود! البته الان جفتشون حل شدن!

چارشنبه شب کلی باهام دعوا کرد! بعد پنج شنبه صبح حالش خوب شد-همینجوری خودبه خود! اما پنج شنبه شب دوباره کلی دعوام کرد! اما تا صبح جمعه اصلا حالش خوب نشد! قهر بودیم با هم! بعد صبح جمعه کلی ناز و نوازشش کردم- گفتم عزیزم همه ی ما پریود میشیم- سگ میشیم- خوب میشی! تا شب قربون صدقه ش رفتم! بردمش خرید- قابلمه بزرگ خریدیم! با شمع ماساژش دادم! انباری تمیز کردیم! رفتیم جا کفشی دیدیم واسه انباری! ماشین ِ عزیز دردونه ش رو شست! بهتر شد!

اما اخلاق ِ گند ، تووی من موند!

پی نوشت1: من خدای گرفتن ِ تصمیمات ِ هیجانی ام!!

پی نوشت2: یه گلدون ِ ارکیده خریدم! انقدر خوشگله که می تونم ساعتها نگاش کنم! موجودات ِ زنده ی خونه- 4 تا شدن! من و پرینتر و گلدون ِ ارکیده ی من و بامبوهای پرینتر! هی بهش توضیح میدم که وقتی بامبوهات رو میبوسی، باید ارکیده ها رو هم ببوسی چون می بینن- حسودی می کنن! وقت میبره تا متوجه بشه!


......................................................................................................

 


دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩

بفرمایید شام!

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد..

گیجم- گم ام- خسته م! مثل ِ اون عروسکی که از آینه ی ماشین آویزونش میکنن... تاب می خورم- می چرخم- گیج میرم!

نه من تو رو واسه خودم- نه از سر ِ هوس میخوام.. عمر ِ دوباره ی منی- تو رو واسه نفس می خوام..


......................................................................................................

 


شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩

خدا رو شکر!!!!!

بهم میگه: هیچ وقت بهم نگو نمیشه! اگه من گفتم نمیشه- نکنیم- تو بگو میشه! بگو می تونیم! همیشه انگیزه داشته باش- هُل بده منو! همیشه تلاش کن! انگیزه بهم بده!

پی نوشت: به هیجان در زندگیمون احتیاج داشتیم! یعنی اگه می تونستیم به جای در- از پنجره فرار کنیم ،‌ هیجانش خیلی بیشتر میشد!! ۴شنبه-۵شنبه-جمعه ی خارق العاده ای بود! خیلییی خوب بود!


......................................................................................................

 


دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

 

دلم میخواست می تونستم عصر زودتر بیام خونه و غذا درست کنم! یه غذای خوب! نمی دونم چه غذایی - غذای خوب! دلم می خواست یه سفره رنگین درست کنم! سالاد ِ میوه! سالاد ِ کاهو...

شاید فردا!‌

خسته شدم بس که هر روز عصر خسته میام خونه و عملا هیچ کاری نمی کنم! نمی خوام این مدلی!

دلم می خواست انقدر جای خالی داشتیم که می تونستم در جواب sms ی که پرسیده بود تور ِ اسکی ترکیه میاین؟! می گفتم آره- چرا که نه! مهم نبود که اسکی بلد بودیم یا نبودیم یا ترکیه دوست داشتیم یا نداشتیم! مهم این بود که 5 روز وقت ِ بیکار داشتیم که سرخوش می رفتیم ترکیه- تور ِ اسکی- فستیوال- خرید!

شاید سال ِ بعد!


......................................................................................................

 



  RSS 2.0