اون هفته همه چی قاطی بود.. مبل داشتیم - میز نداشتیم - میز داشتیم - صندلی نداشتیم .. کابینت ساز قول میداد-میزد زیرش .. یه روز در میون فرودگاه بودیم...
3شنبه سرما خوردیم.. هم من و هم پرینتر.. خودمون رو بستیم به دارو.. ساعتای 6-7 بود که اومدیم خونه که استراحت کنیم و واسه بیگ دی آماده شیم... انقدر استرس داشتم که نمی تونستم بشینم.. هی راه می رفتم ! ساعت گذاشتیم و خوابیدیم!
صبح 4شنبه - 4 آبان ساعت 6 بیدار شدیم... دوش گرفتیم.. بارون میومد.. پرینتر لباساشو برداشت و رفتیم به سمت خانه پدری... پرینتر باید می موند و من باید با لباسام و پدر جان می رفتم آرایشگاه!
ساعت 8.15 بود و من قرار بود 7.5 آرایشگاه باشم! خلاصه که پرینتر با دسته گل قرمز - ساعت 1 اومد! آخ آخ اگه بدونی چه حس خوبی بود! پرینترمه! پرینترمه! گل شده بود!
تنها چیزی که می تونم بگم عکس.. عکس.. عکس.. بارون.. بارون.. بارون.. عکس بود.. همین ! همین و همین !
ساعت 6.5-7 رسیدیم به باغ و 2 ساعتی توی ماشین منتظر نشستیم تا اجازه ی ورود بدن بهمون! و این 2 ساعت کافی بود تا من گند بزنم به لباسم !
یه شکلات کاکائوئی که آب شده بود لباسم رو در محوطه ی شکم قهوه ای کرده بود! اشکم داشت در می یومد! نمی خواستم برم توی سالن! اما غافل از اینکه من با یه شیر مرد ازدواج کردم به اسم پرینتر که با خمیردندون سفید کننده ش و دستمال سفید و تمیزش منو نجات میده!
از 8.5 به بعد.... رقص.. عکس.. رقص.. کادو.. عکس.. رقص.. رقص.. رقص.. رقص و عکس و عکس بود تا 1.5 که عروسی تموم شد!
و من و پرینتر آبجو خوران در شبی بارانی رفتیم به منزل ِ بخت!
چندین ماه استرس و بدو-بدو و فکر و خیال و دعوا و خنده و استرس و استرس... تموم شد!
فیرست ماه عسل-اصفهان- و ادامه زندگی مشترکی که ماهها بود شروع شده بود.. آشپزی.. مهربونی.. چشم انتظاری.. مهمونی های تمام نشدنی.. آب پرتقال عصرانه و... زندگی جریان دارد....